غبطه شهدا به مقام حضرت عباس(ع)
غبطه شهدا به مقام حضرت عباس(ع)
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاه و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.
اولین باری که در اسلام کلمه «اولیا» به کار گرفته شد در قرآن مجید ـ سوره مبارکه یونس ـ بود، و پس از قرآن ائمه طاهرین در دعاهایی که ازخود به جا گذاشتند این کلمه را وارد دعاها کردند. لغت «اولیا» جمع است، مفرد آن «ولی» است، اما به خاطر گستردگی زبان عرب معانی متعددی دارد، یک معنایش ـ منظور من در بحث امشب همین معناست ـ محبت، علاقه، ارتباط قلبی و عشق است.
صدها بار این کلمه را در قطعه زیارت شهدای کربلا خواندید، «السلام علیکم یا اولیا الله و احبائه» علاقمندان دوستداران و عاشقان خدا یکی از برجستهترین چهرههای اولیا الهی یقیناً از زمان آدم تا قیامت قمر بنیهاشم است.
اگر ما این کلمه جمع اولیا را مفرد کنیم و به ایشان خطاب کنیم، میشود: «السلام علیک یا ولی الله»، قرآن مجید هم که به صورت جمع آورده جدای از الله نیاورده، این به چه معناست که از نظر جملهبندی کلمه ولی بدون فاصله، ارتباط با الله دارد؟ بین ولی و بین الله چیزی در وسط نیست، حجابی نیست، مانعی نیست. به صورت جمع نیز همینگونه است؛ اولیا الله که حالا اعرابش بر اثر ادات عربی مفتوح است، مکسور میشود، بدون ادات عربی هم مرفوع است اولیا الله.
اینها که علاقمند به خداوند بودند و هستند و شدت ظهور علاقهشان هم در همین دنیا آشکار شد نه بعد از مرگشان، در سوره مبارکه بقره میخوانیم «وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه(بقره، 165)»، این متن قرآن است یعنی اینها عشق را به پروردگار در کشور قلبشان اصل قرار دادند و هر محبتی که به خدا بیارزد آن را زیرمجموعه «محبت الله» قرار دادند.
عشق خدا و قمر بنیهاشم در دل امیرالمؤمنین
یک بار قمر بنیهاشم چهار سالش بود روی دامن امیرالمؤمنین نشسته بود، به پدر عرض کرد اجازه یک پرسش دارم؟ فرمود: بله، عرض کرد: بابا من را دوست دارید؟ میخواست با پدرش بحث علمی کند، فرمود: دوستت دارم. گفت: شما چند تا دل دارید؟ فرمود: یک دانه، هر انسانی یک قلب دارد. گفت: پدر این قلب که خانه خداست چرا غیرخدا را در او راه دادی؟ یک قلب که جای غیرخدا نمیتواند باشد، خدا این قلب را برای خودش ساخته.
امیرالمؤمنین به او جواب داد: پسرم دل من یک دانه دل است، غرق محبت خداست و من تو را برای خدا دوست دارم، یعنی باز محبت من یک محبت است، گر چه حالا به صورت دو تا چراغ باشد به صورت چهار تا چراغ باشد. یک دانه نور است، نور الله است ولی جلوه در چراغهای متعدد دارد؛ زهرا را، حسنم را، حسینم را، زینبم را، تو را همه را به خاطر خدا دوست دارم.
این یک حقیقت است؛ محبت من مثل همین نوری که الان ما میبینیم، یک نور است ولی تجلی در دویست تا لامپ دارد. ما نمیتوانیم اثبات بکنیم که نور این لامپ با نور آن لامپ از نظر ماهیت فرق دارد بلکه یک نور است، لذا ما این نور حقیقی را چه در عالم ماده، چه در عالم معنا نمیتوانیم تثنیه کنیم، بگوییم نورین، دو تا نور است، ما یک نور بیشتر نداریم.
در عالم معنا الله «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض(نور، 35)» یک نور است، در عالم منظومه شمسی هم فعلاً برای ما که اهل منظومه هستیم و در یک سیاره زندگی میکنیم یک دانه نور است، نور خورشید. ممکن است بگویید ماه هم شب نور دارد، ماه یک کره صددرصد تاریک است مثل کره زمین، این نوری که در کره ماه است انعکاس نور خورشید است، از خودش نیست دو تا نور نیست، نور ندارد. پس نور در عالم ماده یک نور است در عالم ملکوت هم یک نور است همین یک دانه نور تقسیم به چراغهای متعدد میشود. این نور محبت امیرالمؤمنین از چند تا چراغ در قلبش تجلی کرده، محبت به قمر بنیهاشم محبت به خداست که برایش توضیح داد.
زیبایی بینهایت
این به قول قرآن مجید «اشد حبا» عشق شدید به خدا را اینها از کجا کسب کردند، از کجا آوردند؟ عشق یک ماده عنصری نیست که من بروم پیش کسی بگویم این عشق را در قلب من تزریق کن. امام صادق(ع) میفرماید: عشق هیچ وقت مرحله اول نیست یعنی در جا ظهور نمیکند در دل، نوبت اول نیست و نوبت اول هم ندارد. عشق مرحله بعد از معرفت است یعنی امام صادق میفرماید: اینهایی که از طریق قرآن کریم یا تعلیمات انبیا و ائمه طاهرین در حد ظرفیت خودشان خدا را شناختند و با عقلشان حس کردند، با قلبشان هم لمس کردند که وجود مقدس او زیبای بینهایت است، زشتی در هیچ مرحله اندک در او وجود ندارد، همه جمال است. کسی میخواهد که با خیال راحت و با نیروی ذهنی قوی و درک بالا این هزار اسم خدا را در جوشن کبیر بفهمد آن وقت میفهمد که او زیبای بینهایت است، زیبایی عامل عشق است وگرنه چیزی را که آدم نشناسد محال است عاشقش بشود.
اگر چیزی را برای ما تعریف کنند و بگویند که در کویر لوت در یک گوشهاش یک سنگ براقی هست خیلی زیباست، خیلی خیرهکننده است، در نور خورشید یک جلوه دیگر دارد، ما عاشقش نمیشویم چون زیباییش را درک نکردیم. یک کسی با زبانش دارد میگوید: هیچ وقت من عاشق خار نمیشوم ولی گل را که میبینم دوستش دارم چون میشناسم و زیباییش را درک میکنم.
پروردگار عالم از راه صفات قابل درک است، یعنی وقتی من حالیم بشود رحمت بینهایت است من هم نیازمند به آن رحمت هستم، مغفرت بینهایت است من هم نیازمند به آن مغفرت هستم. پاداشدهندهای است که پاداشش عدد و شماره و کمیت ندارد، من هم به خاطر دو تا عمل دینی نیازمند به آن پاداش هستم. هر چه را در او میبینم زیبایی است.
عشق زلیخا به یوسف
«حسن یوسف را به عالم کس ندید» اما آن نیم بیت بعدش چقدر عالی است این که نیم بیت اولش است، حسن یوسف را به عالم کس ندید. میگویند خداوند متعال نقش زیبایی را در او کامل کرده بود، زلیخا هم به خاطر آن نقش زیبا عاشقش شد ولی عشقش عشق پاکی نبود، اگر عشق پاکی بود همان وقت که عزیز مصر، یوسف را خریده بود از کمالات یوسف، از عقل و درایت یوسف، از ادب یوسف، از تربیت یوسف استفاده میکرد آن هم میشد یک خانم جامع و کامل نه بازیگر میدان شهوت نجس جنسی.
زلیخا در تماشای زیبایی درست ندید، چیزی که زلیخا دید نظامبندی استخوان صورت، ابرو، چشم، مژه، موی سر، چانه مناسب، بینی معتدل، لبهای معتدل بود، او ارزشها را ندید. در این انسان والا او فقط نظامبندی قیافه مادی را دید و لذا بازیگر شهوت جنسی شد و به خاطر شدت پاکی یوسف کارش به جایی نرسید و با شکست کامل هم روبرو شد.
زلیخا هیچ لذتی از زندگیش تا یوسف از زندان آزاد شد (بعد از ده دوازده سال) ندید که آن وقت یوسف حدود بیست و هفت هشت سالش بود. بعد هم دولت مصر عوض شد به نخست وزیری یوسف و دیگر زلیخا هم سنش بالا رفته بود آن جرأت هم دیگر برایش نمانده بود، آن حال هم برایش نمانده بود ولی اگر این استخوانبندی را نمیدید، زیر این استخوانبندی را میدید که زیر این استخوانبندی معتدل، این چشم معتدل، این ابروی معتدل، معدن تمام ارزشهای الهی و انسانی است به یوسف میگفت: روزی یک کلمه به من یاد بده که من را به پروردگار نزدیک کند، یک کلمه. یوسف هم راضی بود روزی ده کلمه یادش بدهد.
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید
تماشا خیلی مهم است که تماشای درست یا تماشای غلطی باشد. شما انگور را میبینید یک خوشه بسیار زیبای طلایی، قرمز، سیاه، یاقوتی به درخت مو، چقدر تعریف میکنید، چقدر زیباست، چقدر عالی است، چقدر قشنگ است بعد هم به باغبان میگویید: دو تا خوشه به ما بفروش میگوید: آقا دو تا خوشه فروشی نیست، برو خودت بچین بخور. میخوری و میگویی: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين» عجب نعمتی. این نگاه شما نگاه درستی بوده به انگور.
من ایتالیا بودم از رم با ماشین میخواستند بروند ونیز، خیلی دور بود، راست و چپ جاده تمامش باغ انگور بود خیلی هم منظم کاشته بودند، هر مو یک داربست برای خودش داشت، یک داربست بلند حلقهدار. این موها از اطراف این حلقه ریخته بود از بالای حلقه تا کمر مو فقط خوشه انگور آویزان بود. کامیونها هم آماده بودند انگورهای چیده را بار کنند ببرند، نمیبردند برای خوردن که، نمیبردند مردم نگاه بکنند بگویند خدا عجب ساختمانی دارد، خدا عجب هنری دارد که خاک و آب و هوا و نور را قاطی کرده است.
در ایتالیا هزار کیلومتر راست و چپ جاده انگور دارد همه را منتقل میکردند به مهمترین و بزرگترین کارخانههای مشروبسازی، به مشروب الکلی کشنده عقل و خرابکننده معده و کلیه و اعصاب تبدیل میکردند. به جای آب صبحها سر صبحانه، ظهر دم نهار، عصر هم که آنها شام نمیخورند در عصرانه میخوردند و مست میکردند و عربده میکشیدند.
حالا باید ببینم نگاه من چه نگاهی است به عالم و به یوسف، به دعاها، به پروردگار. اگر نگاه، نگاه معرفتی باشد یعنی رفتم او را در حد خودم شناختم با آیات قرآن، با راهنمایی پیغمبران اولوالعزم که حرفهایشان در اختیار است و چند تا غیراولوالعزم، با راهنماییهای ائمه، خب عاشق میشوم. در عشقم است که میبینم هر چه را خلاف او هزینه کنم، راهم را به جهنم نزدیک میکنم و راهم را به تیرهبختی در دنیا باز میکنم اما هر چه را در کنار عشق او زیرمجموعه عشق او قرار دهم یک تاجر بینظیر میشوم «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيم(صف، 10)».
غبطه شهدا به مقام حضرت عباس
این اصل وجود اولیا، سراپای باطن عقل، قلب، روان و اعمال و اخلاق قمر بنیهاشم از عشق به خدا پر بود، لذا در این سی و دو سال عمرش کمتر از یک میلیونیم میلیمتر از خدا عقبنشینی نکرد. همش رفت جلو جلو، اینقدر به سرعت به طرف خدا حرکت کرد تا به مقامی که باید میرسید رسید. امام معصوم زین العابدین(ع) میفرماید: قیامت تمام شهدای از زمان آدم تا قیامت به مقام عمویم عباس غبطه میخورند، نه حسد میبرند غبطه میخورند.
غبطه یعنی چی؟ یعنی خوش به حالش با این مقامش، ای کاش ما هم به این مقام راه داشتیم. کل شهدا، شهدای بدر که عزیزترین شهیدان اسلام بودند، شهدای احد، شهدای جنگهای دیگر، شهدای صفین، شهدای زمان انبیا، شهیدان راه حق که مؤمن شهید شدند تا روز قیامت مقام این جوان سی و دو ساله را که میبینند همه دچار غبطه میشوند.
این شدت عشق قمر بنیهاشم به پروردگار عالم است یعنی دل تخت سلطنت عشق خدا شده بود. این عشق در وجود قمر بنیهاشم فرمانروایی میکرد که او را در بهترین عبادت قرار داد، در بهترین مواسات قرار داد، در بهترین محبت و مهر به دیگران قرار داد. آن عشق کارگردانی میکرد که ما هم اگر در حد خودمان آن عشق را داشتیم در ما کارگردانی میکرد. ما که میگویم یعنی ما اجتماعی نه شما بزرگواران، یعنی ما انسانی، اگر چنین عشقی هم در قلب ما فرمانده بود ما نه فساد داشتیم، نه مشکلات. همه در این دنیا راحت زندگی میکردیم از همدیگر هم دغدغه نداشتیم، اضطراب هم نداشتیم، پریشانی فکر هم نداشتیم، پریشانی دل هم نداشتیم، پریشانی خاطر هم نداشتیم. اگر آن عشق فرماندهی کند، اگر باشد یعنی باید باشد که فرماندهی کند.
دریای عشق ساحل ندارد
این حقیقت «ولی الله»، اولیا خدا چه اوصافی دارند؟ چهار تایش را قرآن در دو تا آیه در سوره یونس بیان میکند، و دو مسأله هم بعد از آن چهار مسأله خود پروردگار در حق آنها میگوید که کار خود حق است، آیاتش هم کوتاه است یعنی دو تا آیه یک خط نمیشود ولی خدا میداند در این دو تا آیه چقدر حرف است. هزار و چهارصد سال است این آیه را تفسیر میکنند هنوز هم به آخر نرسیده، چند هزار هم تفسیر نوشته شده این چه دریایی است که ساحل ندارد، دریای عشق خب ساحل ندارد.
صحبت سر کمیت که نیست کیفیت است، لمسی که نیست درکی است، کار هوا که نیست کار عقل است، ظرفش که ظرف پوست نیست ظرفش قلب است. معشوقش پروردگار است و هیچکس دیگر نیست، بقیه محبتها زیرمجموعه است. هیچکس هم نمیتواند از محبتهای مثبت منع کند، محبت مثبت که عیبی ندارد اما در سوره توبه میگوید این محبتها به عناصر یا به اشخاص یا به اقوام یا به زن و بچه یا به پول همه درست و طبیعی است اما اینها را بیاورید زیرمجموعه محبت الله که پول مرکب شما نشود سوارتان کند جهنم پیادهتان کند، لذتها و شهوات مرکب نشود شما را سوار کند جهنم تحویل بدهد، ثروت و اندوختن و تجارت، اینها در آیه است ـ در سوره توبه ـ خانههای قصرمانندتان مرکب نشود شما را سوار کند جهنم پیاده بکند، خود آیه میگوید اینها اگر زیرمجموعه محبت خدا نباشد «أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا(توبه، 24)» چند روزی در این دنیا درنگ کنید تا مأموران من بیایند جانتان را بگیرند و بفرستند به دوزخ، اگر اینها زیرمجموعه محبت الله نباشد.
آدمی که عاشق خداست و عشقش هم از معرفت گرفته تمام کارهایش به زلف لا اله الا الله گره دارد، خیلی چیزها را میگوید نه برای اینکه بین او و بین خدا فاصله نشود. میگوید: آقا با این لباس غصبی نماز بخوان میگوید: لا. این زمین را پارتی بازی کردم برایت درست کردم به تو بدهم حالا حق هر کسی که میخواهد باشد میگوید: لا. خیلی هنرمندی است، سندسازی بکن ده میلیارد بزن به جیب میگوید: لا. آدم تا از وادی لا عبور نکند به الله نمیرسد. «لا اله» اول هر چه غیر از اوست بزن کنار تا «الا الله» تجلی کند.
«هرگز نبری راه به سرمنزل مقصود، تا مرحله پیما نشوی وادی لا را،
نفی من شد باعث اثبات من، خواجه در لای من الای من است»
من اگر از خودم از حرام، از گناه، از زنا، از ربا، از معاشرتهای غلط، از اعتیاد، از ظلم نگذرم یعنی اینها را رد نکنم الا الله ظهور نمیکند جا ندارد ظهور کند، مانع دارد.
معنای ترس و شجاعت حقیقی
چه اوصافی دارند این اولیا؟ یکی از اکملترین مصادیقش قمر بنیهاشم است لا خوف علیهم، هیچ ترسی ندارد از چه کسی؟ از شمر و عمرسعد؟ یا از حکومت اموی؟ آن که ترس ندارد خدا بگوید اینها از چهار تا سگ و خوک نمیترسند، این که مهم نیست. من بچه بودم در محلمان که محل نشو و نمای مهمترین لاتهای تهران بود، آنها هم از چیزی نمیترسیدند پس آنها هم جزو اولیا خدا بودند نه از کلانتری میترسیدند، نه از پاسبان میترسیدند، نه از ژاندارم میترسیدند کارشان را میکردند.
این لا خوف از چیست؟ از این که اینها معرفت به این حقیقت دارند که هر کاری را برای پروردگار میکنند، نمیترسند که از دستشان برود، از دستشان نمیرود و میماند «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّك(کهف، 46)». پول خرج میکنند برای دین، برای یتیم، برای مستحق، میدانند از دستشان نمیرود. اینهایی که پول خرج میکنند میترسند، قرآن میگوید: میترسند فقیر بشوند در حالی که ترس شیطانی است ولی اینها اصلاً نمیترسند، «فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون(بقره، 38)».
ایشان اصلاً غصه هم به خودشان راه نمیدهند که حالا کربلا است و عاشورا است و باید دست بدهند، چشم بدهند، جان بدهند. بنشینند زانوی غم بغل بگیرند و غصه بخورند که ما تازه سی و دو سالهمان است حیف شد که حالا باید دو تا دستمان را ببرند، چشممان را ببرند، بدنمان را قطعه قطعه کنند، چقدر خوب صد سالی در دنیا میماندیم. اینان اصلاً غصه ندارند، میدانند که ارتباط با حق به کمیت عمر بستگی ندارد. اینجا کمیت پایش لنگ است، یعنی میداند قمر بنیهاشم که در سن سی و دو سالگی به اندازه عمر همه پاکان عالم دارد کار میکند و غصه ندارد که جانش برود یا دستش برود یا چشمش برود. این دو ویژگی لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.
«الَّذِينَ آمَنُوا» این ویژگی سومشان است اینها با همه وجود خداباور هستند. «وَ كانُوا يَتَّقُون» این کانوا خیلی حرف است کانوا فعل ماضی است یتقون فعل مضارع است. در ادبیات عرب در معانی و بیان کانوا ماضی با یتقون مضارع که قاطی میشود، ماضی استمراری میسازد، یعنی قمر بنیهاشم از همان وقتی که به دنیا آمده و چشم باز کرده به زندگی تا روز عاشورا که شهید شده همواره و پیوسته در حال اطاعت الله و اجتناب از محرمات الهیه بود.
بالاخره نتیجه این بحث امشب چیست؟ این که پروردگار عالم با وجود قمر بنیهاشم یک سرمشق کامل جامعی به ما ارائه میدهد که تو هم میتوانی «لا خوف علیهم» بشوی «و لا هم یحزنون» بشوی «الذین امنوا» بشوی «و کانوا یتقون» بشوی. اگر این چهار مرحله در تو تحقق پیدا کرد حالا من میآیم به میدان، من برایت چه کار میکنم؟ در آیه بعد میگوید: «لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» در دنیا مرتب به ایشان مژده میرسد. به امام صادق گفت: این مژدهها چطور به ما میرسد؟ فرمود: آنهایی که خیلی مقامشان بالاست در بیداری مژده به ایشان میرسد، آنهایی که یک خرده پایینتر هستند در خواب مژده به آنان میرسد.
«لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَة لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّه(یونس، 64)»، من از وعده خودم در این مژده دادن منصرف نمیشوم، و هر چه به اولیائم دادم «ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيم».
دعای آخر
خدایا ما را با حقایق بیشتر آشنا کن، چه حقایقی، چقدر ریشهدار، چقدر عالی، چقدر پرمایه است.
خدایا جوانان این مملکت را که به عللی که حق هم با آنها نیست اما حالا به عللی که نباید به آن علل تکیه میدادند از دین تو فراری شدند و نباید آن علل هلشان میداد به طرف بیدینی به حقیقت قمر بنیهاشم همه را به دینت برگردان.
خدایا حجاب را برای ما حفظ کن.
خدایا دنیا و آخرت ما را دنیا و آخرت قمر بنیهاشم قرار بده.
خدایا ما را مورد دعای امام زمان قرار بده.
منبع : پایگاه عرفان
گفتگوی حضرت علی اکبر(ع) با پدر بزرگوارش امام حسین(ع) و شهادتش در روز عاشورا
گفتگوی حضرت علی اکبر(ع) با پدر بزرگوارش امام حسین(ع) و شهادتش در روز عاشورا
راویان واقعه کربلا نوشته اند تا اصحاب زنده بودند، تا یک نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین علیه السلام، از فرزندان، از برادرزادگان، از برادران، از عموزادگان، به میدان برود. می گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه مان را انجام بدهیم، ما وقتی کشته شدیم خودتان می دانید. اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد. آخرین فرد از اصحاب اباعبدالله که شهید شد یک مرتبه ولوله ای در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد. همه از جا حرکت کردند. نوشته اند: فجعل یودع بعضهم بعضا شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خداحافظی کردن، دست به گردن یکدیگر انداختن، صورت یکدیگر را بوسیدن.از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسی که موفق شد از اباعبدالله کسب اجازه بکند، فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود اباعبدالله درباره اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل، اخلاق، منطق و سخن گفتن، شبیه ترین مردم به پیغمبر بوده است. سخن که می گفت گویی پیغمبر است که سخن می گوید. آنقدر شبیه بود که خود اباعبدالله فرمود: خدایا خودت می دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می شدیم، به این جوان نگاه می کردیم، آیینه تمام نمای پیغمبر بود. این جوان آمد خدمت پدر، گفت پدر جان به من اجازه جهاد بده. درباره بسیاری از اصحاب، مخصوصا جوانان ، روایت شده که وقتی برای اجازه گرفتن پیش حضرت می آمدند، حضرت به نحوی تعلل می کرد، مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید، ولی وقتی که علی اکبر می آید و اجازه میدان می خواهد، فقط سرخودشان را پائین می اندازند. جوان روانه میدان شد:نوشته اند اباعبدالله در حالی که چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود،'’ ثم نظر الیه نظر آئس'’، به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه می کند. نا امیدانه نگاهی به جوانش کرد، چند قدمی هم پشت سر او رفت، اینجا بود که گفت خدایا! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه تر است. جمله ای هم به عمر سعد گفت، فریاد زد بطوری که عمر سعد فهمید: «یا بن سعد قطع الله رحمک» خدا نسل ترا قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی. بعد از همین دعای اباعبدالله، دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت و حال آنکه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شرکت کرده بود، برای شفاعت پدرش. سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچه ای انداخته بودند، آوردند و گذاشتند جلوی مختار، حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش. یک وقت به پسر گفتند آیا سری را که اینجاست می شناسی؟ وقتی آن پارچه را برداشت، دید سر پدرش است، بی اختیار از جا حرکت کرد، مختار گفت او را به پدرش ملحق کنید.این طور بود که علی اکبر به میدان رفت. مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد. بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد، آمد خدمت پدر بزرگوارش که این جزء معماهای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟ گفت پدر جان “العطش” تشنگی دارد مرا می کشد، سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است، یک ذره آب اگر به کام من برسد، نیرو می گیرم و باز حمله می کنم. این سخن جان اباعبدالله را آتش می زند. می گوید پسر جان! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است، ولی من به تو وعده می دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشید. این جوان می رود به میدان و باز مبارزه می کند.مردی است به نام حمیدبن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است. مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است. البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است. می گوید: کنار مردی بودم. وقتی علی اکبر حمله می کرد همه از جلوی او فرار می کردند. او ناراحت شد، خودش هم مرد شجاعی بود، گفت قسم می خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور بکند، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت. من به او گفتم تو چکار داری، بگذار بالاخره او را خواهند کشت. گفت خیر. علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد که دیگر آن توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را انداخت به گردن اسب، چون خودش نمی توانست تعادل خود را حفظ کند.در اینجا فریاد کشید: « یا ابتاه هذه اجدی رسول الله» پدر جان الان دارم جد خودم را به چشم دل می بینم و شربت آب می نوشم. اسب، جناب علی اکبر را در میان لشکر دشمن برد، اسبی که در واقع دیگر اسب سواری نداشت. رفت در میان مردم. اینجا است که جمله عجیبی را نوشته اند. نوشته اند: « فاحتمله الفرس الی عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» پس آب پیکر (حضرت علی اکبر) را در طرف لشگر دشمن حمل نمود، پس دشمنان پیکر آن حضرت را قطعه قطعه کردند.
منبع : پایگاه راسخنون
دوری قبر حربن رياحي از بارگاه امام حسين (ع)!
چرا قبر حربن رياحي در فاصله اي بسيار دور از بارگاه امام حسين (ع) دفن است
مگر نه این است که حر بخشیده شد پس چرا قبر حربن رياحي در فاصله اي بسيار دور از بارگاه امام حسين (ع) دفن است مگر نه اينكه حر نيز در همين ميدان شهيد شد؟
1 بتدا اینکه آیا حر بخشیده شد؟
گفتهاند که وی با حالی پریشان با امام مواجه شد و با اذعان به اینکه هرگز گمان نمیکرده است که کوفیان کار را به جنگ بکشانند، طلب بخشش کرد. امام برایش استغفار نمود و فرمود که تو در دنیا و آخرت آزادمرد (حرّ) هستی. حر در حالی که سپر خود را وارونه کرده بود به اردوگاه امام(ع) وارد شد.
او خدمت امام حسین(ع) آمد و عرض کرد:
فدایت شوم یابن رسول الله(ص) من آن کسی هستم که از بازگشت تو (به وطن خود) جلوگیری کردم و تو را همراهی کردم تا به ناچار در این سرزمین فرود آیی؛ من هرگز گمان نمیکردم که آنان پیشنهاد تو را نپذیرند، و به این سرنوشت دچارتان کنند، به خدا قسم اگر میدانستم کار به این جا میکشد، هرگز به چنین کاری دست نمیزدم، و من اکنون از آن چه انجام دادهام به سوی خدا توبه میکنم، آیا توبه من پذیرفته است؟
امام حسین(ع) فرمود: آری خداوند توبه تو را میپذیرد
(بلاذری، ج۲، ص۴۷۵ـ۴۷۶، ۴۷۹؛ طبری، ج۵، ص۳۹۲، ۴۲۲، ۴۲۷ـ۴۲۸؛ مفید، ج۲، ص۱۰۰ـ۱۰۱؛ اخطب خوارزم، ج۲، ص۱۲ـ۱۳، قس ص۱۴، که جمله امام درباره حرّ )
2 اما قسمت دوم
پس از آنكه عمر بن سعد نيروهاي خود را از كربلا بيرون برد، گروهي از بني اسد كه در آن منطقه زندگي مي كردند، آمدند و شهدا را دفن كردند، امام حسين(ع) را در همين مكاني كه الان مي بينيد دفن كردند، علي اكبر را پايين پاي امام حسين دفن كردند، شهداي ديگر را در يك قبر بزرگ دفن كردند و ابوالفضل العباس را در همانجايي كه به شهادت رسيد دفن كردند. بني اسد حبيب بن مظاهر را نزد سر امام حسين (ع) دفن كردند و او را به همراه شهداي ديگر در آن قبر بزرگ دفن نكردند چون نسبت به حبيب احترام فوق العاده اي داشتند و حبيب از همين بني اسد بود. بني تميم حر بن يزيد را در اين مكاني كه الان موجود است ، دفن كردند و او را به همراه شهداي ديگر در آن قبر بزرگ دفن نكردند. بني تميم نسبت به حر بن يزيد احترام خاصي قائل بودند . حر از همين بني تميم بود و همين بني تميم نگذاشتند سر حر بن يزيد را از بدن جدا كنند با اينكه سرهاي همه شهدا را از بدن جدا كردند. (المجالس السنيه ، سيد محسن عاملي، ص 119، مجلس 73) اين مي رساند كه اين دو شهيد به دست قوم و قبيله خود به اين صورت دفن شده اند.
3 برخي اعتقاد دارند كه علت اصلي جدا بودن قبر حر بن يزيد از قبر امام حسين(ع) اين است كه چون حر صاحب مقامات معنوي خاصي است ، خداوند خواسته است كه او بارگاه مستقل داشته باشد تا اولياي الهي او رابطور مشخصي زيارت كنند. (الحر بن يزيد الرياحي، نوشته علي محمد علي دخيل ، ص 41، بيروت ، لبنان) بر اين اساس اين خواست خدا بوده كه مرقد حربن يزيد زيارتگاه مستقلي براي زائران باشد و حق هم همين است زيرا در ميان آن همه شهيد ، فقط حربن يزيد موقعيت خاصي دارد.
حر كسي است كه با يك هزار سواره نظام براي جنگ با امام حسين (ع) آمده بود. اين فرمانده با اين موقعيت ، ناگهان منقلب مي گردد و به سوي امام حسين(ع) مي آيد و در اين راه جان خود را فدا مي كند.
(بحار ، ج 45، ص 10 و 14) كدامين شهيد چنين بود؟ پس سزاوار است كه او مستقلا زيارت شود و اين نكته به دلها سپرده شود كه انسان در هر مقامي كه باشد، مي تواند به سوي خدا برگردد.
بنابراين دو علت براي جدا بودن قبر حر گفته شده است:
الف. اهتمام قوم و قبيله اش
ب. لطف الهي.
منبع : قرارگاه پاسخ به شبهات و شایعات
دوری فاصله قبر حربن رياحي از بارگاه امام حسين (ع)!
ادب حر بن یزید ریاحی
ادب حر بن يزيد رياحى
از چهره هاى برجسته و مشهورى كه مكارم اخلاقى و حسنات نفسانى و دارا بودن برخى از آداب شايستگان وى را از چنگال هوا و هوس و بندهاى خطرناك ابليس و گمراهى و ضلالت رهانيد ، و مُهر سعادت و نيك بختى دنيا و آخرت را بر پيشانى حيات او زد ، و وجودش را به عرصه ى ملكوتيان و عرشيان كشانيد ، و مقام اولياء اللهى و احبّاء اللهى را در اختيارش قرار داد ، و سرِ كرامت و معنويت وشرافت وشخصيت او را از اوج گنبد هستى گذراند، وبه درجه ى رفيعه ى شهادت و لقاى حق و مقام قرب و حقيقت وصال رسانيد ، حر بن يزيد رياحى است .او تا پيش از رسيدن به اين مقامات ، به خاطر پيروى از بنى اميه و گردن نهادن به دستورات آنان به فرموده ى قرآن و روايات آلوده به شرك بود . شركى كه از نظر وحى ستم و ظلم بزرگى است .( لاَ تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيم).به خدا شرك نورز ، زيرا شرك بدون ترديد ستمى عظيم است .(( آرى ، پيروى از طاغوت و خدمت به ستمگران و متابعت از فرهنگ هاى ضد خدا و فرود آمدن سر تواضع در برابر فرعون ها و نمرودها و شدّادها و احزابى چون حزب اموى و عباسى و امثال آنان در هر عصر و زمانى شرك است .شرك كه از مصاديق باارزش اطاعت از بت هاى جاندار و سردمداران كفر و متوليان بت خانه و بت هاست گناهى خطرناك و مهلك است كه آلوده به آن در صورتى كه موفق به توبه نشود براى ابد محروم از رحمت و مغفرت حق خواهد بود . قرآن در اين زمينه مى فرمايد :( وَمَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيداً ) و كسى كه به خدا شرك ورزد بى ترديد به گمراهى دور و درازى دچار شده است .( إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ ). بى ترديد كسى كه به خدا شرك ورزد خدا بهشت را بر او حرام مى كند .( إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ لِمَن يَشَاءُ ) .يقيناً خدا شرك را مورد آمرزش قرار نمى دهد و غير آن را براى هر كه بخواهد مى آمرزد .پيامبر به عبدالله بن مسعود فرمود :إيّاكَ أن تُشرِكَ بِاللهِ طَرفَةَ عَين ، وإن نُشِّرت بِالمِنشار ، أو قُطِّعتَ ، أو صُلِّبْتَ ، أو احتَرَقْتَ بِالنّار .از شرك آوردن به خدا حتى به اندازه ى چشم بر هم زدنى بپرهيز ، اگرچه با ارّه پاره پاره گردى ، يا قطعه قطعه شوى ، يا به دارت آويزند ، يا به آتشت بسوزانند ! ))حر بن يزيد كه دچار چنين گناه عظيمى بود ، به خاطر حسن خلق و ادبش از اين گناه نجات يافت و با همه ى وجود در آغوش توحيد قرار گرفت و به بهشت لقاء رسيد .حر بن يزيد داراى خشوع ، يعنى تواضع و فروتنى باطنى در برابر حق و حقيقت بود ، و اين تواضع باطنى و صفت عالى نفسانى در برخوردى با حضرت حسين (عليه السلام) تبديل به عملى صالح و شايسته شد و روزنه اى را براى نجات وى فراهم كرد .(( آراستگان به صفات عالى باطنى ، صفات عالى و باارزششان در برخوردها تحقق عملى مى يابد ، و اين گونه اعمال هم در عالم ملكوت مقبول مى افتد و تبديل به نور هدايت در دنيا و نور نجات بخش در آخرت مى شود .امام صادق (عليه السلام) قلب را منبع حالات و صفات مثبت و منفى مى داند و اعضا و جوارح را مصرف كنندگان آن حالات و صفات قلمداد مى كند . قلبى كه منبع رياست است ، صاحبش هر عبادتى را كه با اعضا و جوارحش انجام مى دهد به ريا و تظاهر و خودنمايى انجام مى دهد ; امّا قلبى كه جاى خشوع و تواضع است ، صاحبش در برابر ديگران ادب و فروتنى و انكسار به خرج مى دهد . ))حر بن يزيد از چنين قلبى برخوردار بود كه در برابر حضرت حسين (عليه السلام)تواضع به خرج داد ، و كارى كرد كه از يك فرمانده ى نيرومند دشمن به هيچ صورت انتظار نمى رفت !حر بن يزيد در راه مكه به كوفه در گرما گرم ظهر با لشكرش به حضرت حسين (عليه السلام) رسيد . امام به جوانانش فرمان داد مردم را آب دهيد و آب را كنار دهان اسبان نگه داريد كه اندك اندك آب نوشند تا سيراب شوند . هنگامى كه اسبان را سيراب كردند و از اين عمل خير فراغت جستند وقت نماز ظهر رسيد .امام به حجاج بن مسروق فرمان داد اذان بگويد . حجاج اذان گفت . امام پيش از اقامه به نطق ايستاد و پس از نطق به مؤذن فرمود اقامه بگو . آن گاه به حر بن يزيد فرمود : آيا نمازت را به همراه اصحاب و لشكريانت خواهى خواند ؟ حر گفت : نه بلكه نماز را با تو مى خوانم !(( اين ادب از يك تن فرمانده نشان مى دهد كه قُوّه ى اراده ى او حيثيت افراد را در حيطه ى خود داشته است .به هر حال با هزار گونه ملاحظات و حيثيات مبارزه مى بايد تا خود و هزار نفر را به اين گونه تواضع توان وا داشت .اين ادب كه تحقق تواضع باطنى در برابر حق است ، بارقه اى است از توفيق كه منشأ توفيق نيز خواهد شد . چيرگى بر نفس توانايى هايى تازه به او خواهد داد ، و به اندازه اى او را نيرومند مى دارد كه هنگامى كه در بحران انقلاب است و سى هزار برابر قُوّه ى خود را برتر از خود و در مافوق خود مى بيند ، توانا باشد ،حيثيت خود را نبازد و به توانايى اراده چيره بر قواى خارج و ثقل و فشار آنها گردد .گويى در وجود حر دو حوزه ، يكى از قدرت ادب و ديگرى از توانايى قُوّه فراهم است ، كه هر يك جامع جهان خود ، و هر يك به تنهايى صاحب خود را مجتمع و خداوندگار آن جهان مى كند و از اجتماع مجموع محيطى قهار و زورمند به نظر مى آيد . ))پس امام نماز را به هر دو لشكر امامت كرد و سپس داخل سراپرده اش شد و اصحاب نزدش جمع آمدند . حر نيز داخل خيمه اى شد كه برايش برپا شده بود . اصحاب ويژه اش بر او گرد آمدند و باقى لشكر به محل صف خود برگشته در سايه ى مركب هاى خود نشستند تا هنگام عصر شد .امام براى آن كه تا از نماز عصر فراغت مى يابند آماده ى حركت باشند فرمان داد براى كوچ آماده و مهيا باشند ، سپس منادى به نماز عصر صدا بلند كرد ، نماز عصر را نيز امام بر دو لشكر امامت كرد و پس از نماز كنار كشيده رو به جانب مردم كرد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود :اى مردم ! شما اگر خدا ترس باشيد و حق را براى خدا حق بشناسيد خدا از شما بهتر خشنود خواهد بود . ما كه اهل بيت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) هستيم به ولايت اين امر از مردم ديگر كه آنچه را حق ندارند ادعا مى كنند و در ميان شما به گناه و جور و تعدى رفتار مى نمايند اولى مى باشيم ، ولى اگر جز به كراهت و بى ميلى از ما و به جهالت حق ما حاضر نيستيد و رأيتان اكنون غير از آن است كه فرستادگان شما به من رساندند و نامه ها و مراسلات شما براى من آمد ، من منصرف مى شوم و از نزد شما برمى گردم .حر بن يزيد گفت : به خدا ما نمى دانيم اين مراسلات كه ذكر مى كنى چيست ؟ حسين فرمود : اى عقبة بن سمعان ! آن خورجين را كه نامه ها و مراسلاتشان ميا آن است بيرون آر . او رفت و خورجين را بيرون آورد ، خورجينى كه انباشته از نامه ها بود ، پس آن نامه ها را جلوى رويشان ريخت . حر گفت : ما از آنان نيستيم كه نامه به تو نوشته اند ، ما فرمان داريم كه تا تو را ملاقات كنيم و از تو مفارقت ننماييم تا تو را به كوفه برده نزد عبيدالله بن زيادوارد كنيم .امام فرمود : مرگ از اين آرزو به تو نزديك تر است . سپس رو به اصحاب كرد و فرمود : سوار شويد . آنان سوار شدند و منتظر ماندند تا اهل حرم هم سوار شدند . فرمود : مركب ها را از مسير كوفه برگردانيد . رفتند كه برگردند سپاه حر جلو آمد و مانع از برگشتن آنان شد .حضرت حسين (عليه السلام) به حرّ گفت : مادرت به عزايت بنشيند چه مى خواهى ؟حرّ گفت : هان به خدا اگر ديگرى از عرب اين كلمه را به من مى گفت و او در چنين گرفتارى بود كه تو هستى من واگذار نمى كردم و مادرش را به شيون و فرزند مردگى نام مى بردم و حتماً به او پاسخ مى دادم هرچه باداباد ، ولى به خدا من حق ندارم كه مادر تو را ذكر كنم مگر به نيكوترين صورتى كه مقدور باشد !در يك مرحله تواضع قلبى حرّ او را وادار كرد كه با بودن امام حسين (عليه السلام) به امامت نماز نايستد ، بلكه على رغم خواسته ى كوفه و شام به حضرت حسين (عليه السلام)اقتدا كند و روزنه اى از توفيق با اين صفت اخلاقى به روى خود باز نمايد ، و در مرحله ى ديگر ادب او ، او را وادار كرد كه نسبت به شخصيت حضرت زهرا (عليها السلام)با همه ى وجود اداى احترام نمايد ، و با اين عمل كه برخاسته از ادب درونى او بود تمام درهاى توفيق را به روى خود بگشايد ، و در نتيجه قدم به قدم با سرعتى بيش از سرعت نور از دوزخ دور و به بهشت نزديك گردد ، و از طاغوت و بتى چون يزيد دور و به امام هدايت نزديك شود ، و از شرك رهايى يافته به اعماق توحيد اعتقادى و عملى برسد ! در روايتى بسيار باارزش كه از روايات قدسى است مى خوانيم : مَن تَقَرَّبَ إلىَّ شِبْراً تَقرَّبْتُ إليهِ ذِراعاً ، ومَن تقرَّبَ إلىَّ ذِراعاً تَقَرَّبْتُ إليهِ بَاعاً ، وَمَن أتانِى مَشْياً أتَيْتُهُ هَروَلَةً . . .كسى كه با عمل صالح و اخلاق حسنه يك وجب به من نزديك شود من يك ذراع به او نزيك مى شوم و كسى كه يك ذراع به من تقرب جويد من يك باع به او نزديك مى گردم و كسى كه يك قدم به سوى من آيد من هروله كنان به سويش مى آيم .
بر گرفته از کتاب زبیاییهای اخلاق استاد حسین انصاریان
حكايت نجات حر بن يزيد بر اثر بصيرت
حكايت نجات حر بن يزيد بر اثر بصيرت
حرّ بن يزيد رياحى كسى است كه با فكر كردن به حق برگشت، چرا كه گوينده اى در لشكر عمر سعد نبود كه حق را بگويد. خود او هم در سپاه امام نبود تا صداى حق را بشنود. پس، او تنها با كمك عقل توانست به سعادت برسد. عقل به انسان توجه لازم را مى دهد تا انسان از حال غفلت درآيد و با انديشه به اين نقطه برسد كه كارش باطل است. مگر بيدارى بيش از اين هم معنايى دارد؟
حر نيز با استفاده از فكر خود باطل را رها كرد و به حق گرويد و با اين كار، آبرويى عرشى و ملكوتى كسب كرد. اين انسان كوردل كه با نهيب انديشه بيدار شد، بعد كه خدمت امام حسين، عليه السلام، رسيد مورد احترام قرار گرفت و بنا شد با اذن آن حضرت به ميدان برود و از حق دفاع كند.
حر عرض كرد: يابن رسول اللّه، پيش از كشته شدن مطلبى از شما بپرسم؟ فرمودند: چه شده؟ گفت: دركوفه وقتى دستور دادند جلوى شما را بگيرم و دستور آنان را پذيرفتم، آماده سفر شدم. ناگاه، صدايى شنيدم كه گفت: اى حُر، تو را به بهشت بشارت مى دهم! اين صدا چه صدايى بود؟ امام فرمودند: صداى حق را شنيده اى. آن صدا تو را به بهشت بشارت داد و حال كه به ميدان مى روى به آن بشارت مى رسى.
البته، كسى مانند حر اين قدر لياقت دارد كه آن صدا را مى شنود، بقيه انسان ها هم اين صدا را در قرآن كريم مى بينند. خداوند در قرآن به تائبان واقعى وعده بهشت داده و درباره وعده خود فرموده است:
«إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ».
مسلماً، خدا خلف وعده نمى كند.
اين دليل بر اين حقيقت است كه اگر كسى، با جدايى از حق، به كور شدن ديدِ ملكوتى خود كمك كند، امكان درمان اين كورى وجود دارد كه مجموعه آن را در قرآن توبه نام كرده اند. البته، توبه اين نيست كه بخواهيم پرونده آلوده گذشته مان را با گفتن أستغفر اللّه پاك كنيم، بلكه توبه فرآيند بسيار زيبايى دارد.
يكى از كارهاى جالبى كه علماى شيعه كرده اند و در ميان اهل سنّت نديده ام اين است كه براى موضوع توبه كتاب مستقل نوشته اند كه از جمله آن ها كتاب توبه مرحوم ملا محسن فيض كاشانى است. اگر كسى به اين كتاب دل بدهد، متوجه مى شود كه توبه چه پيكره باعظمتى دارد.
نقل است كه روزى، شخصى به امام صادق، عليه السلام، عرض كرد: مى خواهم توبه كنم! فرمود: بگذار اول من توبه را معنا كنم. بعد فرمودند: توبه يعنى بى دين مسلمان واقعى شود.
اگر فرد بى دينى بخواهد به اسلام بگرود، چه تحوّلاتى بايد در زندگى اش صورت دهد تا او را مسلمان بگويند؟ ابتدا، بايد از همسر خود كه نمى خواهد مسلمان شود دست بردارد؛ از بچه و شريك دست بردارد؛ شراب و گوشت خوك را بايد ترك كند؛ نماز بخواند و به مكه برود و خمس و زكات بدهد. اين شرط توبه است.
منبع : پایگاه عرفان