مــــادربزرگ من آدم مذهبی بود ...
مــــادربزرگ من آدم مذهبی بود …
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد می گفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن،
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج، اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش،
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن، احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه،
یکی از ﻫﻴﺎت لذت میبره یکی از مهمونی رفتن، یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند، اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم، چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن…
?الهی قمشه ای
فلسفه مرگ
پرسش
نمیشد انسان در ایندنیا جاودانه میشد و مرگی براش نبود آخه هر بار عزیزی رو آدم ازدست میده میگه کاش هیچ وقت مرگی وجود نداشت و همه برای همیشه پیش هم میموندن !
پاسخ
باید توجه داشت که اگر مرگ در دنیا نبود زمینه پیدایش موجودات بعدی فراهم نمی شد و آیندگان از نعمت وجود و حیات محروم می شدند و پهنه زمین برای همگان تنگ می شد و همه از رنج گرسنگی و تشنگی آرزوی مرگ می کردند .
امام صادق عليه السلام فرمود ؛
« گروهى نزد پيغمبرى آمدند و گفتند: دعا كن پروردگارت مرگ را از ما بردارد. آن پيامبر برايشان دعا كرد. پس خداوند تبارك و تعالى مرگ را از آن جماعت برداشت. جمعيتشان چندان زياد شد كه خانه ها بر آنان تنگ گشت و نسلشان افزايش يافت. [به طورى كه] صبح كه مى شد مرد [خانه] مجبور بود پدر و مادر و پدربزرگ و پدربزرگِ پدربزرگش را غذا بدهد و آنها را راضى گرداند [يا به نظافت آنها برسد] و به ايشان رسيدگى نمايد. لذا از كسب و كار باز ماندند. اين بود كه آمدند و گفتند: از پروردگارت بخواه ما را به عمرهايى كه داشتيم برگرداند. آن پيغمبر از پروردگارش عزّوجلّ، چنين تقاضا كرد و خداوند آنها را به مدّتهاى [معيّن شده] عمرشان باز گرداند. »
التوحید صدوق ص 401_ بحار الانوار ج 6 ص 116
پیامبر گرامی فرمود ؛
« خداوند، شما را براى فناء ونابودى خلق نكرده بلكه شما را آفريده كه هميشه بمانيد، بله هنگام مرگ، از اين منزل به منزل ديگرى منتقل مى شويد »
بحار الانوار ج 58 ص 78
خداوند در تعبیر زیبایی فلسفه وجود حیات و مرگ را در زندگی بشری چنین بیان می کند ؛
«پربركت و زوال ناپذير است كسى كه حكومت جهان هستى به دست او است، و بر همه چيز قادر است. همان كسى كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كداميك بهتر عمل مى كنيد و او شكست ناپذير و بخشنده است »
ملک 1_2
به اين ترتيب عالم ، ميدان آزمايش بزرگى است براى همه انسانها، وسيله آزمايش مرگ و حيات، و هدف اين آزمون بزرگ رسيدن به حسن عمل، كه مفهومش تكامل معرفت، و اخلاص نيت، و انجام هر كار خير است.
تفسیر نمونه ج 24 ص 318
توجه به این نکته نیز لازم است که بينش الهيين و معتقدين به معاد در مورد مرگ، با بينش ماديين و منكران معاد، زمين تا آسمان متفاوت است، و اين دو ديدگاه است كه در زندگى فردى و اجتماعى انسان اثر مى گذارد و روشهاى اين دو گروه را با يكديگر متفاوت مى سازد.
مادى ها مرگ را يك عالم ظلمانى و بسيار تاريك، عالمى كه همه چيز با آن پايان مى گيرد، و خاتمه همه آرزوها و تلاشها و كوششهاى انسان است، با اين حال جاى تعجّب نيست كه انسان مادى از بيم مرگ برخود بلرزد و انديشه آن شهد شيرين زندگانى را در كامش تلختر از زهر كند.
جاى تعجّب نيست كه آنها زندگى را پوچ و بى معنا بشمرند، چرا كه اگر مرگ پايان همه چيز باشد زندگى اين جهان كه مجموعه اى از كارهاى تكرارى سطح پايين خوردن و خوابيدن و درآوردن و مصرف كردن، هرگز نمى تواند به عنوان يك «هدف والا» روح انسانى را سيراب كند، و لذا گروهى از آنان دست به انتحار مى زنند، و آن را يك انتخاب صحيح براى پايان دادن به اين «تكرار مكررات بى معنا» مى شمرند آن را عين عقل و منطق مى دانند و زنده ماندن را نوعى حماقت و نادانى و ذلّت ولى الهيين و معتقدان به معاد، به مرگ همان گونه مى نگرند كه به تولد جنين از شكل مادر. جنين در واقع مى ميرد، يعنى زندگى درون شكم مادر را از دست مى دهد، ولى درست در همان حال به جهانى وسيعتر و گسترده تر كه در مقايسه با محيط محدود و ظلمانى شكم مادر عالمى است مملو از مواهب و زيبايى ها، گام مى نهد.
مرگ نيز يك تولد ثانوى است، و انسان از طريق مرگ از محيط محدود زندگى اين جهان به عالمى بسيار گسترده تر گام مى گذارد. مسلماً اگر جنين بداند كه بعد از تولد به كجا قدم مى نهد از آغاز براى تولد لحظه شمارى مى كند، هرگز وحشتى از آن به خود راه نمى دهد، هرگز عالم جنين را بى معنا و پوچ نمى شمرد.
بينش انسان در مورد مرگ به عنوان «دريچه اى به سوى عالم بقاء» تمام زندگى او را به رنگ تازه اى در مى آورد، و به آن مفهومى دلپذير مى دهد، و او را از سرگردانى و بدبينى و حيرت و احساس پوچى و بى هدفى كه رنج ناشى از آن بسيار جانكاه است رهايى مى بخشد.
پیام قرآن ج 5 ص 348
تو اگر بیایی ....
تو اگر بيايى…
سلام بر دل هاى شكسته!
سلام بر سينه هاى سوخته!
سلام بر دست هاى خسته! سلام بر آسمان نگاه هاى بارانى!
سجاده اى بر طپش هاى دلم مى گسترانم، آه كه اين كلام چقدر زمين گيراست و هواى روزگاران چه دلگير «همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى، چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟ »
مهربان سالار! ما را درياب كه هنوز غارنشين نفس اماره خويشيم.
مولاى عزيزم! پدر مهربانم!
بى تو خورشيد در افق هاى غم فرو مى رود، بى تو ياسها شكفتن نمى دانند، بى تو تابوت آرزوها بر شانه لحظهها سنگينى مى كند، بى تو خستگان و دلسوختگان قدومت مى ميرند، بى تو گل هاى نرگس عطر پريشانى و زمزمه زندانى مى دهند.
حال اگر تو بيايى از طلوع تا غروب، از شفق تا فلق، دسته دسته آيه هاى نور خواهد بود، شكوفه و گل و سرور خواهد بود،
اگر تو بيايى! تمام واژهها صبور خواهند بود،
تو اگر بيايى از گرماى نگاهت نرگس هاى دشت مى رويند، دستان خستهام باغبان نهال عشقت مى شوند.
تو اگر بيايى، برهوت زندگى به ظهور لاله حضورت آباد مى شود.
تو اگر بيايى اشك غم بر چهره ماتم مى ميرد و رنگ شادمانى مى گيرد.
اينك…
دلسوختگان، ندبه
خوانان مولا، هزاران هزار گل نثار بغض گلويتان، بار غم بشوييد و سرود تبريك بخوانيد كه مولا مى آيد، آقا مى آيد، سرور مى آيد، به اميد جانفشانى درصبح ظهورت «اللهم عجل لوليك الفرج».
ز - مزينانى - طالقان
حسن بصری را بهتر بشناسیم
حسن بصري را بهتر بشناسيم
نام: حسن بن ابي الحسن يسار
لقب و كنيه: ابو سعيد حسن بصري
فرقه، مذهب و عقيده: شاگرد او (ابن ابي العوجاء كه از زنديقان معروف ميباشد) درباره ي مذهب استاد خود حسن بصري ميگويد: «استادم آدم ديوانه اي بود. سخنان بي اصل زياد ميگفت. گاهي قدري مذهب بود و گاهي جبري مسلك» محل سكونت و زندگي: بصره نسب: پدر او در دشت ميسان در جنگ با مسلمانان اسير شده بود. دشت ميسان خوزستان، دهي در پايين بصره ميان واسط و بصره، نزديكتر به اهواز كه نخلستانهاي زيادي داشت و به زمان عمر بن خطاب فتح شد.
قرن: اول و دوم. يسار كه او را پيرز يا فيروز نيشابوري ميخواندند، مهاجر به ميسان متصل به درستميان ميشناختند، در اين جنگ به اسارت گرفته شد و به بردگي زيد بن ثابت يا بنا بر قولي ابواليسير كعب بن عمرو سلمي يا به قولي مردي از بني النجار و به قولي جابر بن عبدالله انصاري در آمد.
پس از اسارت كه به مدينه طيبه منوره حرم رسول خدا، انتقال داده شد با خيره كنيز آزاد شده يام سلمه همسر با وفاي رسول خدا ازدواج كرد، در سال ۲۱ هجري مطابق ۶۴۱ ميلادي دو يا سه سال قبل از مرگ عمر بن خطاب و بنا بر اين قول كه حسن به روز قتل عثمان بن عفان ۱۴ سال داشته، يك سال پيش از قتل عمر در مدينه اين زن و شوهر داراي فرزند پسري شدند، نوزاد خود را نزد عمر بردند، گفت: او را حسن نام گذاريد كه نيكو روي است. اين كودك كه بعدها منشأ يك سسله حوادث تلخ تاريخ گرديد و قبله ي اهل تصوف شد، در وادي القري ناحيه اي ميان مدينه و شام از توابع مدينه كه مجموعه ي دهكدههاي بسيار است، پرورش يافت. در سال ۳۷ به مدينه آورده شد.
کلاغ ها! طاووس شوید
کلاغ ها! طاووس شوید
یک دسته بالای درخت بودند و صدای قارقارشان همه جا را پر کرده بود. چند تایی هم روی زمین نشسته بودند و با عجله به دنبال دانه میگشتند.
نه اینکه سیاه بودند و صدایشان دلنشین نبود، نه؛ فقط تند زدن نوک هایشان به زمین آنها را انگشت نما کرد برای کسی که نمازش را تندتند میخواند.
ص: ۵۶
مثل کلاغ هم میشود تند و باعجله راه رفت و زندگی کرد؛ ولی راه رفتن پر از آرامش طاووس تابلویی است که برای همیشه در قاب ذهنها میماند.
کسی که نمازش بوی عطر آرامش میدهد، مثل باز شدن چتر رنگارنگ طاووس دلنشین است. هرچند کلاغها، هیچ وقت طاووس نمی شوند؛ اما آدمها میتوانند نمازهای کلاغی شان را طاووسی کنند.
[همیشه ثروتمند بمان -نیره قاسمی رادیان - صفحه ۵۹]